iranzamin22.ir

نرم افزار های مورد نیاز

تبلیغات متنی

دلنوشته های کوتاه و خواندنی

بدون دیدگاه


دلنوشته های کوتاه و خواندنی

دلنوشته های کوتاه و خواندنی

 

مرا از خود رها کنید.
بال هایم را بسته اند. اما روزی که باز شوند .آنچنان پرواز خواهم کرد؛
دیگر کسی مرا به بند نخواهد کشید. دیگر ماندن را دوست ندارم. میخواهم رهایی رها باشم

***

دستم را آرام به زیر میز برده وکمی از پوستش را جدا کردم
وای عجب کاری کردم بوی آن کلاس را پر کرد .
معلم
با تعجب سر را از روی کتاب بالا آورد ویک به یک.را از نظر گذراند. همکلاسی درکنارم مقنعه جلوی دهان گرفته میخندید ….معام فکر کرد دارد نوش جان میکند! …که او با عجله مقنعه را از جلوی دهان پایین آورد؛ ودهانش را باز کرد . وبا التماس گفت: خانم اَ…… به خدا ما نبودیم
ومن با خنده ای زیرکانه نارنگی را رها کردم.

***

چشمانمان را که باز کردیم. دست وپاهایمان قرمز ..
قرمز از حنایی که شب گذشته مادر برای ما گذاشته بود.
پوست هر دودست وپایمان از گرمای نایلون و حنا چروکیده شده بود . اما خوشحال بودیم. …..شستیم و لباس نو را بر تن کردیم . و با اشتیاق آماده رفتن ودیدار شدیم .
مگر نمیدانید صبح عید نوروز بود…..

***

به سوی سرسره دویدم . ودست هایم رابه میله کنار سرسره حلقه کردم .با شادی پله ها را دوتا یکی بالا رفتم .
چه حال خوبی دارد؛ بالای سرسره ..
هورا …..هورا بچه ها
. من این بالا هستم
حال برای پایین رفتن …وای می ترسم بالا آمدن باشادی… وحال برای پایین رفتن …می ترسم
باید رفت ..بچه ها را صدا کرده بودم وآنها متوجه حضورم آن بالا بودند. اما
دلهره همه وجودم را فرا گرفته .
بر لب صعود سرسره نشستم. وای ….
یک دو سه ………..راحت شدم چه حس جالبی بود ترس، شادی ،دلهره واحساس وجود……
کودکانه ی خوبی بود

***

خدایا به من یاد بده
که لحظه ها می گذرند
برای دلجویی در کنارم هستی ودر تمام این لحظه ها میبینی آنچه که دیدنیست.
پروردگارا باید بدانم که راههای دشوار زندگی را با یادت بپیمایم…..خدایا
آرام بخش است بیان احساسات
ولی زمانی نخواهد گذشت که آرامش تبدیل به ناآرامی می شود خدایا به من فهم وبه آنها آگاهی عطا فرما.

میدانی… آدمها ساعت هایشان را بر روی زمان همدیگر کوک کرده اند.و برایت ساز کوک می کنند آدمها در انتظار همدیگر روز سپری می کنند. ولی برایت زیبا بیان می کنند.آنها همدیگر را حس می کنند .وبرایت از احساس می گویند .در این روزگار وانفسا برای هم هستند واز بودن بیان می کنند. انسان ها در مسیر هستند واز در مسیر بودن تعریف میکنند. گویا سالها برای هم سخن نگفته اند. اما بی سخن می مانند .
آنها نمی دانند دل باید سخن گوید. وگرنه جسم میتواند انجام دهد. سخن از دل است نه از جسم. جسم هرجا میتواند باشد. اما دل همه جا نمیتواند حس شود. واین دوتفاوت بسیار دارد.
پس بدانید باهم بودن به جسم نیست اگر چه باهم باشیم…..
به آنها بفهمان که فهم دیگران را به سخره نکشند آنهایی که سکوت می کنند بد فهم نیستند آنها سکوت میکنند چون سکوت کردن بهترین رفتار است.
نه میشود دوستشان نداشته باشیم ونه میشود این همه حس را نادیده گرفت. آدمها اصلا برای همدیگر خوب نیستند.زیرا در پایان تنهایند . می روند و تو را در هزاران ابهام رها می کنند وبرای کارشان دلیل های منطقی می آورند آنها فقط خودشان واهداف وآرزوهایشان را می بینند ودیگران را آزار میدهند.
معبودم ما را نیز لحظه ای به خود وا مگذار که ما هم انسانیم و انسان جایز خطاست . خدایا فقط دل نا آراممان را آرامش ده. آرامشی ده تا زندگی کنیم. مهربانی کنیم. وظایف که بر دوشمان نهادی انجام دهیم
. مگر هدف زندگی کردن وکامل شدن نیست انسان ها عمر را طی میکنندوزندگی می گذرانند. تا کامل شوند.
کاش کودک درونمان تا سالمندی با ما بود وما را در شادی های بی دلیل و به فکر هم بودن یاری می کرد.
باید با بعضی شرایط خداحافظی کرد وآنها را همچون نگین در صدف دل پنهان کرد. تا شیرینیش تا سالها برایمان بماند
باید این روزها نه دید ونه شنید. . راحت تر است.

***

شبی از شب های گرم تابستان که در زیر آسمان پر از ستاره آرمیده . ودر افکار خود غرق بودم. در میان آن همه ستاره احساس کردم یکی از آنها پر نور تر است وگاهی چشمکی می زند
دقیق تر شدم . خندیدم واو باز تکرار کرد ومن از این اتفاق بیشتر خندان شدم. تا این که ستاره از جایش کنده شد وهر بار بیشتر به زمین نزدیک…. من هنوز در خنده ونگاه به آسمان بودم. که ستاره در کنارم ونورش مرا به خود آورد. به رسم ادب سلامی کردم وپرسیدم
نمیدانستم ستاره ها از آسمان پایین می آیند. نکند ستاره منی

ستاره تو نبودم اما می شود همراهت باشم .
پس می گویند هر کسی یک ستاره در آسمان دارد. همراهی چرا؟
از آن بالا که نگاهت کردم.تنها دیدمت ومن هم در میان آن همه ستاره تنها. …. هر دو تنها
امشب برایم گفتگو کن. تا که صبح شود چشم از آسمان بر داری.

آن شب ستاره برایم نجوا کرد ……………… زبانم که باز شد. دیدم صبح شده وستاره رفته است

 

نوشته:مژگان حسینی

دانـــــلود

برچسب ها

مطالب پیشنهادی ما

دیدگاه های شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین دیدگاه‌ها

    دسته‌ها