iranzamin22.ir

نرم افزار های مورد نیاز

تبلیغات متنی

متن های کوتاه و زیبا(دلنوشته)

بدون دیدگاه


متن های کوتاه و زیبا(دلنوشته)

 

سلام.

خیلی راحت از شما میپرسم آیا تاکنون بر ساحل عشق نشسته اید؟

چگونه تجربه اش کرده اید؟

عشق چنان عسلی شیرین میماند،که بر جان مینشیند.اما آنچنان میسوزاند که حلاوتش جان را هزاربار از تن بیرون میبرد.

ساحل عشق برگشت ندارد.به مانند دیوانگان که در پی معشوق باشد…

تفسیر عشق از هر عاشقی مانند توصیف تشنه بر آب است پس بدانید تا تشنه سیراب نگردد از پای ننشیند.

 

***

 

امروز روزی از روزهای پاییز است.آسمان چهره درهم کشیده است.و با بغض آماده باریدن است.گویا آنقدر ناگفته ها بر دلش سنگینی میکند که فقط نیاز به تلنگری از ابر دارد تا ببارد.

اوخواهد بارید…و باریدن دل تشنه خاک را سیراب میکند…وآن دهقان منتظر به راه را شاد از آمدن…

یک روز پییزی که همچن قاصدک سرگردان در فضا به این سو و آن سو کشیده میشویم و نمیدانیم کجا آرام میگیریم…

پرندگان آخرین دانه های باقیمانده از محصولات را با نوک زیبایشان به لانه میبرند.

کلاغ ها مانند قدیم برای خواندن زمان مخصوص ندارند…و در هر ساعت از روز صدایشان به گوش میرسد.انگار نظم روزگار در هم ریخته برای آنها هم بی اثر نبوده…دیگر نمیدانیم باید پاییز را با هزار رنگش دوست داشت یا مانند یک آدم بدون احساس از هر کدام گذشت…

نگاهمان را از سر احساس بالا می آوریم و به هر سو نگاه میکنیم چند پاییز از عمرمان گذشت تا بدین جا رسیدیم؟…و کدام پاییز عمرمان را بیشتر دوست داشتیم؟

فصل پاییز با برگهای همه رنگش حس درگیر شدن با طبیعت و درگیر شدن با آمدن و رفتن ها میباشد…

احساس لطیف درک خالق هستی از خلق آثاری به این زیبایی همچون خود…

معبودم تورا شکر به خاطر آفریده هایت شکر و هزاران شکر برای چیدمان رنگهای زیبای پاییز.

 

***

 متن های کوتاه و زیبا(دلنوشته)

 

در کشاکش جوانی و در زمان سرکشی احساسات جوانی،در پدیدار شدن فهم همراهی جدید،مرا از بودنت با خبر کردند.

وجودم سرشار از شادی و غرور مادری را به خود گرفت.تمام بند بند تنم از کوجودی در خود آرام وقرار نداشت.تمام خون و خوبی و خیال های دست نیافته را در جانم جاری کردم تا روان شوند در وجودت…و کودکی دلبند و انسانی وارسته پا به عرصه روزگار گذارد.تا اینکه دنیا را تجربه کردی و با گریه های شیرین حرکت به سوی آنچه آفریننده ات مقدر کرده بود.آغاز نمودی آهسته کودکم پا گذار بر خاک تا همراهت باشم….

فرزندم بنویس مشق روزگارت تا نمانی از نوآموزان همسال…

مادر به فدای قامتت که ناگاهاز قامتمان سرتر شد وچونان میوه رسیده درخت زندگی آماده افتادن و امروزهمراه شدن با دلدارراهت…احساساتم را درهم شکست…شوق و شادی و احساسم را چه کنم؟مادرم جانم به فدایت….

 

***

 

فلسفه آمدن به دنیا را میدانید؟

ما به دنیا امده ایم تا پخته شویم،وارسته و ورزیده شویم.از خام بودن رها شویم.مانند خشت خام در کوره.دنیا مانند کوره میماند و انسانها خشت هام،پس هیچ انتظاری نداشته باشید برای راحتی و بی مشکل زیستن.

همیشه مشکلات خواهند بود.خود را بایدآماده راه کرد نه روزگار را پس با (بسم الله)گفتن آغاز کن راهت را…

 

***

 

اولین روزی را که قدم بر سرزمین های شمالی گذاشتم به خوبی یادم هست…

از خیابان ها که برای رسیدن به مقصد گذشتیم همه جا سبز و زیبا بود و ن خوشحال از دیدن…

مرا به بهشت دعوت کرده اند یا قطعه ای از زمین…

از پله های ساختمان شیروانی بالا رفتم و در کنار پنجره رو به جنگل ایستاده ام…دقیقه ها متحیر و مبهوت از تصویر روبه رو.من تا به این زمان هرگز چنین زیبایی ندیده بودم.

باور کنید هنوز بعد از گذشت بیست سال از آن زمان از یادآوریش به وجد می آیم…

خدایا اینجا که تکه ای از بهشت است،همه جا سبز و زیبا با خانه های شیروانی از کنار خانه نهرآبی روان،درختچه های کیوی در وسط حیات،مرغ و خروس ها و بوقلمون ها مشغول برداشتن دانه از زمینوآن طرف تر اندکی محصول از گوجه و خیار و سبزیجات…

روبه روی ساختمان جنگلی سبز و بسیار زیبا و من پشم از این زیبایی ها برنمیداشتم.نکند خوابی باشد وچشم باز کنم و بیدار شوم.اما نه همه چیز واقعیت داشت و من در میان آن همه زیبایی خودم را فراموش کرده بودم و فقط نظاره گر بودم.ای گردآورنده ی اینهمه زیبایی تورا شکر…

 

***

دانـــــلود

برچسب ها

مطالب پیشنهادی ما

دیدگاه های شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین دیدگاه‌ها

    دسته‌ها